X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پیامک و جوک 20

مطالب خنده دار و مفید و سرگرم کننده جوک و داستان های خنده دار و طنز عکس های خنده دار شعر خنده دار و هزران مطالب جالب دیگر

پیامک طنز خرداد 94

مورد داشتیم

تو خواستگاری

پسره خواسته با دختره برن تو اتاق

حرف بزنن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بعد دختره گفته :

NO PV

همینجا تو گروه بگو :|

 

 

 

 

 

ﺭﻓﺘﻢ ﺣﺸﺮﻩ ﮐﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ

ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺣﺸﺮﺍﺕ ﻣﺰﺍﺣﻢ

ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﺣﺸﺮﺍﺗﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺍﻫﻤﻦ !

ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻧﺎ ﭼﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﺸﻦ !

 

 

 

کیش و مات چیست؟

شما به زنت میگی یه زنی رو دیدم دقیقا شبیه تو بود!

بعد همسرت میپرسه خوشگل بود؟

اینجاس که نه میتونی بگی آره نه بگی نه....

یعنی کیش و مات ...

یعنی هرکدومو بگی فاتحت خوندست...

 

 

 



 

افسر جلو ماشینو گرفته میگه نسبتت با خانوم؟

میگم کدوم خانوم؟

میگه :همونی که داری میری دنبالش!!

پلیس پیشگیری استان ...

 

 

 

 

 

 

سه جمله ای که احساس زنان را متحول میکند!

.

.

.

.

.

1) دوستت دارم

2)ریختم به حسابت

3) چقد لاغر شدی

 

این آخری کشته هم داشته!

 

     

 



 

ﺗﻨــﻬﺎ ﺩﻋﻮﺗــﯽ ﮐﻪ ﺗــﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿــﻢ ﺷــﺪﻡ .

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

ﺍﺯ ﻃــﺮﻑ ﺍﺳﭙﺎﻧﺴــﺮ ﺑﺮﻧﺎﻣــﻪ ﻫﺎ ﺑــﺮﺍ ﺩﯾــﺪﻥ ﺍﺩﺍﻣــﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣــﻪ ﺑــﻮﺩ

 

 

 

 

 

به مامانم میگم :

مامان جوراب من کجاست؟

اونم خیلی ریلکس برگشته و میگه : برو وایبر و لاین و فیسبوک و جاهای دیگه

ببین نزاشتی تو گروهتون؟

من دیگه حرفی ندارم !!!!!!.

.

.

.

.

.

.

بچه ها شما جورابمو ندیدین؟؟ 

 

 

 

 

 

مجری: جیگر تو چرا امروز انقدر ساکتی؟

جیگر: عاشق شدم! عاشق شدم! عاشق شدم!

مجری: بله!؟ مگه خرام عاشق میشن!؟

فامیل: آقای مجری با این مهریه های امروزی دیگه فقط خران که عاشق میشن!

جیگر: جیگرم! جیگرم! جیگرم!

مجری: خب حالا طرف کی هست!؟ ایشون هم مثل شما خر...ببخشید جیگره!؟

فامیل: آقای مجری حتماٌ خره که قبول کرده زن این شه دیگه!

جیگره: نه...مثل من نیست! آهوئه! آهوئه! آهوئه!

فامیل: رفتی عاشق آهو شدی الاغ!؟ تو با این اعتماد به نفست چطور سلطان جنگل نشدی!؟

 

 

 

 

 

رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری

دیدیم عروس نشسته خیلی ریلکس با شلوار لی تنگ و تیشرت قرمز آستین کوتاه یقه باز . چادر که هیچ روسریم سرش نبود!

مامانم تو گوشم گفت: خوبه والله نه شرمی، نه حیایی، نه …

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

همینجوری که داشت میگفت عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد سلام کرد!

هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بود!

یعنی اگه راه داشت خودم میگرفتمش . خیلی ماه بود شما که ندیدینش 

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:04 ب.ظ | نویسنده: محمود | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد